تبليغاتX
آوای ورازشت - چارپاره انقلاب
بلبل که بهانه ای برایش بس بود....گل-ناز که کرد طالب نقش-ش شد

نه خیلی حرفه ای ، اما دلبستگی ام به این شعر با هیچ نگسلد

 

کوچه ها سرد و سیاه و سوزناک

از غم و ظلم و فراق یار بود

هم نفس در سینه ها جا مانده بود

هم به دل ها خون ز استثمار بود

 

 

شب سیاه و تیره تر از آن ستم

آتش حسرت به جان ما و من

حسرت از بیداد و ظلم آشکار

ردِ خون بر دست و بازو و به تن

 

 

فجر از ترس سیاهی خفته بود

جرات روییدنی دیگر نداشت

عقده بر دل بود همچون نیشتر

زخم بر دلها پیاپی می نگاشت

 

 

ننگ و نیرنگ وستمکاری همه

خون جانها را به جوش آورده بود

کینه بود و حس و بوی انتقام

آهِ مظلوم عرش را آزرده بود

 

 

گرچه خون یک مبارز گاه گاه

مهر تاییدی بر این تزویر بود

یا که هر آزاده ای لب می گشود

جایگاه او غل و زنجیر بود

 

 

آه آخر این خموشی تا به کی

باید از ظلم وستم آزاد شد

باید این وحشت سراسر گم شود

اینچنین شاید کمی دلشاد شد

 

 

مردی از مغرب طلوعی کرد باز

رنگ ترس از چهره ها پرواز کرد

پاسخ رگبارها تکبیر شد

اینچنین او نهضتش آغاز کرد

 

 

نهضتی با پشتکار کربلا

بیرقش بر دست فرزند خمین

سبز با یاد ظهور قائم و

سرخ با طرحی به رنگ یا حسین

 

بهمن ۸۴

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 0:34  توسط سجاد نظری |