تبليغاتX
آوای ورازشت
بلبل که بهانه ای برایش بس بود....گل-ناز که کرد طالب نقش-ش شد

 

چِمَن چَشمان به غیر از تِه نِوینه

 

سیا چَشمانِ تِه غیری چِه وینه؟

 

اَگَم نامیشَم از حرفی نِدارم

 

غم و غربت غریبان همنشینه

.......................................................................

 

 

چشم های من به غیر از تو هیچ کس و هیچ چیزی را نمی بیند

به غیر از چشم های سیاه تو چیز دیگری را می بیند؟

اگر هم نیامدی من حرفی ندارم

غم و غربت همنشین همیشگی غریبان است

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 16:38  توسط سجاد نظری | 
سکوت می کند

چشمانم را در برزخ خود تنها می گذارد

و بعد

برای دلخوشیم کمی عذاب می کشد

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 18:34  توسط سجاد نظری | 

 

شَوان شَنبَه شَوِ یارِم تِه کاریش

 

بهار بامِه هَنی اما تِه نامیش

 

خِدا زانه ،چه باجِم با دل زار

 

دعا خوانِم بَلَه شاید تِه بامیش

 

  

امشب شب شنبه ست ای یار من کجایی؟

بهار هم آمد اما تو هنوز نیامده ای

خدا میداند، من با دل زارم چه بگویم

دعا میخوانم ای عزیز شاید بیایی
+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 0:59  توسط سجاد نظری | 

به قول ثانیه ها که چه زود پیر شدی

سرت هوای کجا داشت سر به زیر شدی؟

 

میان شهر سیاه سکوت وخاموشی

اسیر لقمه ی نانی بخور نمیر شدی

 

از آخرین تپش کور سوی فرداها

چه زود دست کشیدی زود سیر شدی

 

برای رونق نان وتنور ناپاکان

چه بی تعارف وبی ادعا خمیر شدی

 

تو که همیشه دلت چشمه ی بهاری بود

برای رفتن خرداد باز تیر شدی ؟

 

نگو که فاصله ها هم دروغ می گویند

نمی رسی به بهانه دوباره دیر شدی

 

 

تیر ۸۵

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 16:27  توسط سجاد نظری |