![]() |
![]() |
|
| بلبل که بهانه ای برایش بس بود....گل-ناز که کرد طالب نقش-ش شد |
|
دریا دریا کویر شد قسمت ما
در چنته ی غم اسیر شد قسمت ما از سردی و داغی تنور دنیا یا سوخته یا خمیر شد قسمت ما |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 2:43 توسط سجاد نظری |
|
|
سرخورده و خسته از بهشت آمده ایم
انگشت نما و روی زشت آمده ایم یک عمر به پای ما نوشتند ولی ما پای به پای سرنوشت آمده ایم |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت 10:44 توسط سجاد نظری |
|
|
طِلا اَنگِشتَلی غمگین چِراییش
منِ آوارَه نَه سنگین چراییش مَگَم وا اِشتِه دیم چَنگِش دَرَندِه چِمَن اِسبی یَه وِل رنگین چراییش ....................................................... ای انگشتر طلا چرا غمگین هستی؟ چرا با من آواره سر سنگین هستی؟ مگر باد به صورت تو چنگ انداخته گل سفید من چرا رنگین شده ای(سرخ روی هستی) |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم دی 1386ساعت 18:42 توسط سجاد نظری |
|
|
وقتی میانمان بود
محصور در زمان بود نشناختیم اورا قیصر از آسمان بود |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه نهم آبان 1386ساعت 17:48 توسط سجاد نظری |
|
|
حاشا
به غیرت من عصمت شما که بین ما چیزی از این دست قصه ها-قصه ی کوچه و بازار- حکم کند |
|
+ نوشته شده در
جمعه شانزدهم شهریور 1386ساعت 16:32 توسط سجاد نظری |
|
|
وقتي تو نيستي نه دنيا كوچكتر است نه زندگي بي معناتر روزهايمان هم مبادا نيست -حتي نه از اين جهت كه روز مبادا بهانه اي است براي تحمل اتفاق ها- وقتي تو نيستي -با كمي مكث توام با تاكيد-
فقط تو را كم داريم |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هجدهم مرداد 1386ساعت 1:38 توسط سجاد نظری |
|
|
دل اگه طعنه به چشمام میزنه، عاشق نیست اون هنوز توی حجاب این تنه، عاشق نیست باید از سینه درآد ببینت آتیش بگیره از تو گفتن به خدا کار منِ عاشق نیست سیب سرخ حوا هر جا که باشی آشوبی هرکی میبینه تو رو بد میشه اما خوبی آیینه هم وقتی تو رو میبینه راه گم میکنه بیا جای من بشین ببین چقدر محبوبی صورتت وادی حیرته دلت توحیده قد و بالای بهشتیه تو رو کی دیده وقتی عطار توی منطق طیرش گم شد کار سیمرغ نبوده اون تو رو میدیده قله ی قاف اگه باشی به خدا خیالی نیست کف اقیانوس و توی دره ها خیالی نیست هر کجا باشی میام اما تو رو خدا نگو "اگه باشی یا نباشی واسه ما خیالی نیست" |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه یکم خرداد 1386ساعت 13:41 توسط سجاد نظری |
|
|
این شعر هیچگاه متولد نمی شود
واژه ها نان شده و مرده اند در رگ و خون کودکان شعر خورده و پدران شاعرشان این شعر هیچگاه متولد نمی شود |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 15:20 توسط سجاد نظری |
|
|
دلا از دست تِه دیوانَه بومَه اسیرِ ساقی و میخانَه بومَه مَکَه فیکری که انجامِش مَشام دان چَکیسه دل به کنج خانه بومَه ************************ اي دل از دست تو ديوانه مي شوم ها اسير ساقي و ميخانه مي شوم ها فكري نكن كه من نتوانم انجامش بدهم دل شكسته مي شوم و به كنج خانه مي افتم ها |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه سی ام فروردین 1386ساعت 0:40 توسط سجاد نظری |
|
|
تقديم به...
درسته مثل شما ها حرفاي من رنگي نبود يه روز مي فهميد آدما اين دل من سنگي نبود يه روز مي فهميد كه منم مثل خود شما بودم نه عينِ عينِ خودتون نه وقتي كه تنها بودم يه روز مي فهميد آدما منم غريبي كشيدم صد تا بهار اومد و رفت حتي يكي شو نديدم نگيد كه اين يارو خُله حرفاي بيخود مي زنه هركي دلش با يكي شد از بقيه دل مي كَنه اما خدا نياره كه اون يكي تنهات بذاره تُو چشم به راهيهِ همين امروز و فردات بذاره اما خيالي نيست اگه رفيق نيمه را شده باز خودمو گول ميزنم ميگم كه سربه را شده ****** فرشته ها تو رو خدا تو رو خودِ خودِ خدا هميشه همراهش باشيد جون اونو جون شما
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم فروردین 1386ساعت 2:53 توسط سجاد نظری |
|
|
چِمَن چَشمان به غیر از تِه نِوینه سیا چَشمانِ تِه غیری چِه وینه؟ اَگَم نامیشَم از حرفی نِدارم غم و غربت غریبان همنشینه ....................................................................... چشم های من به غیر از تو هیچ کس و هیچ چیزی را نمی بیند به غیر از چشم های سیاه تو چیز دیگری را می بیند؟ اگر هم نیامدی من حرفی ندارم غم و غربت همنشین همیشگی غریبان است |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 16:38 توسط سجاد نظری |
|
|
سکوت می کند
چشمانم را در برزخ خود تنها می گذارد و بعد برای دلخوشیم کمی عذاب می کشد
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم اسفند 1385ساعت 18:34 توسط سجاد نظری |
|
|
شَوان شَنبَه شَوِ یارِم تِه کاریش بهار بامِه هَنی اما تِه نامیش خِدا زانه ،چه باجِم با دل زار دعا خوانِم بَلَه شاید تِه بامیش امشب شب شنبه ست ای یار من کجایی؟ بهار هم آمد اما تو هنوز نیامده ای خدا میداند، من با دل زارم چه بگویم |
|
+ نوشته شده در
شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 0:59 توسط سجاد نظری |
|
|
به قول ثانیه ها که چه زود پیر شدی سرت هوای کجا داشت سر به زیر شدی؟ میان شهر سیاه سکوت وخاموشی اسیر لقمه ی نانی بخور نمیر شدی از آخرین تپش کور سوی فرداها چه زود دست کشیدی زود سیر شدی برای رونق نان وتنور ناپاکان چه بی تعارف وبی ادعا خمیر شدی تو که همیشه دلت چشمه ی بهاری بود برای رفتن خرداد باز تیر شدی ؟ نگو که فاصله ها هم دروغ می گویند نمی رسی به بهانه دوباره دیر شدی تیر ۸۵
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 16:27 توسط سجاد نظری |
|
|
شَبان شنبهَ شَبِ ای دل اسیریم اسیر ِ یار ِ بی مهر ِ عزیزیم یارم هَندهَ که چون آلالهَ مانِه به هر گُل آرسم از سَر به زیریم ******************** اي دل امشب شب شنبه است و من اسیرم اسیر یار بی مهر و عزیزم هستم یار من آنقدر که زیبا و مانند لاله است من به هر گل میرسم سرم را به پایین می اندازم(میل تماشای هیچ گلی را ندارم) |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و هشتم بهمن 1385ساعت 0:53 توسط سجاد نظری |
|
|
نه خیلی حرفه ای ، اما دلبستگی ام به این شعر با هیچ نگسلد کوچه ها سرد و سیاه و سوزناک از غم و ظلم و فراق یار بود هم نفس در سینه ها جا مانده بود هم به دل ها خون ز استثمار بود شب سیاه و تیره تر از آن ستم آتش حسرت به جان ما و من حسرت از بیداد و ظلم آشکار ردِ خون بر دست و بازو و به تن فجر از ترس سیاهی خفته بود جرات روییدنی دیگر نداشت عقده بر دل بود همچون نیشتر زخم بر دلها پیاپی می نگاشت ننگ و نیرنگ وستمکاری همه خون جانها را به جوش آورده بود کینه بود و حس و بوی انتقام آهِ مظلوم عرش را آزرده بود گرچه خون یک مبارز گاه گاه مهر تاییدی بر این تزویر بود یا که هر آزاده ای لب می گشود جایگاه او غل و زنجیر بود آه آخر این خموشی تا به کی باید از ظلم وستم آزاد شد باید این وحشت سراسر گم شود اینچنین شاید کمی دلشاد شد مردی از مغرب طلوعی کرد باز رنگ ترس از چهره ها پرواز کرد پاسخ رگبارها تکبیر شد اینچنین او نهضتش آغاز کرد نهضتی با پشتکار کربلا بیرقش بر دست فرزند خمین سبز با یاد ظهور قائم و سرخ با طرحی به رنگ یا حسین بهمن ۸۴
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 0:34 توسط سجاد نظری |
|
|
بسم الله الرحمن الرحیم
نمی دونم از کجا باید شروع کنم فقط اینو بگم که خودمو در این حد نمیدونم که به عنوان یه شاعرحرفه ای بخوام پیش اساتید حرفی برای گفتن داشته باشم. راه اندازی این وبلاگم –البته اگر دوامی داشته باشه- بیشتر به پیشنهاد دوستان بود. هدفمم این بود که فقط اشعار محلی به زبان تاتی- چه اشعار خودم و چه دیگران- رو تو وبلاگ بذارم و بیشترم به خاطر پاسداری از این گویش محلی که تا حدودی متاسفانه به فراموشی سپرده شده. اما بعد به این نتیجه رسیدم که حالا که قراره سر دوستان رو درد بیارم یکدفعه کامل و جامع این کارو کنم که خوب بهتره. به هر حال شعر چه فارسی و چه تاتی شعره و من عاشق هر دوشون. دست همه اساتید و دوستان رو می بوسم و از نقد و نظراتشون –اگر لیاقت داشته باشم- بهره مند خواهم شد. اگر عمری باشه انشاالله |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم بهمن 1385ساعت 18:21 توسط سجاد نظری |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
به یاد قیصر
............. به یاد امین ............. فرزند ایران-شهر تاتی: زبان مادری خون و گوشت و استخوانم فارسی: هویت غیرت و وجودم شعر :تنها بی تابی که ازش دلگیر نیستم خودم... در انتظار... |
| پیوندهای روزانه |
|
آسمان مهتابی آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آبان 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 |
|
RSS
|